آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
ادبیات89 دانشگاه هرمزگان
شنبه 7 خرداد 1390برچسب:, :: 22:49 :: نويسنده : علی آذری
--۱۳۳۴ كاروان عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ... خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟ چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟ من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟ وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟ عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ... مي برد مژده آزادی زندانی را ، زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد سحری جلوه كند اين شب ظلماني را . پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش روح آزرده من مي رمد از بوی بهار بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ... كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب ! سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه ! آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه ! ----------------- از همین کتاب : دريای خاطرات زمان آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ، افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه در لا به لای موی چو كافور خويش ديد : يك تار مو سياه ؛ در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد در خاطرات تيره و تاريك خود دويد سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود يك تار مو سپيد ؛ در هم شكست چهره محنت كشيده اش ، دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “ اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان بگريست های های ؛ دريای خاطرات زمان گذشته بود ، هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد در كام موج ، ناله جانسوز خويش را از دور مي شنيد . طوفان فرونشست ... ولي ديدگان پير ، می رفت باز در دل دريا به جست و جو... در آب های تيره اعماق ، خفته بود : يك مشت آرزو ! نظرات شما عزیزان:
|
|||
![]() |